روزنوشت / جنگ دوم / ده

غم دارد گره می‌زند گلویم را و می‌شود یک حنّاق ناگسستنی. روزها که تکلیفش روشن است. ولی شب‌ها عجیب دلگیر است. شب رهایت نمی‌کند از هجوم اندوه بی‌پایانش. مدتی است کنار هم چیدن کلمات هم برایم دشوار و بی‌هدف شده. به جایش پناه برده‌ام به خاطراتم. پناه برده‌ام به صدای...

روزنوشت / جنگ دوم / نه

از آخرین باری که نوشته‌ام هشت روزی گذشته. فاصله‌ای نادیدنی میان من و کلمات افتاده. حسش می‌کنم. دلیلش را، هم می‌دانم و هم نه. سعی می‌کنم کمتر به اتفاقات روز واکنش نشان دهم. فکر می‌کنم نوشتن از وقایع تازه بی‌فایده‌ است. نه درست می‌بینی‌شان، نه درک‌شان میکنی، نه حتی رمَقی...

روزنوشت / جنگ دوم / هشت

چیزی زجرآورتر از فهمیده نشدن سراغ دارید؟ وقتی زور بزنی خودت را بفهمانی، زور بزنی همه‌ی خودت باشی، زور بزنی وسط کادری باشی که تَبعیت کرده از قانون طلایی قاب‌بندی، زور بزنی تا همیشه خودت بشوی آدم دوم و همّ و غمّت بشود گرفتن دست دیگری، زور بزنی تا کلمه‌ای...

روز دوازدهم آتش بس شد

روز دوازدهم آتش بس شد. تنش غیرقابل وصف بود. هم صدای آسمان و هم اخباری که رگبار شده بود، شب را غیرقابل تحمل کرده بودند. تازه می‌فهمیدم نداشتن توان تحلیل در لحظه چقدر عذاب آور است. بالاخره تمام شد. نفسی به راحتی کشیدیم. تا صبح خواب و بیدار بودم ولی...

روز یازدهم

روز یازدهم. امروز تخت خوابیده بودم. دو روز است به خواب پناه برده‌ام. با صدای صحبت‌های مامان و بابا که در حیاط بودند بیدار شدم. فکر کردم اتفاقی افتاده و در آن حالت خواب و بیدار ترسیدم نکند حمله شده. سریع پا شدم رفتم حیاط دیدم مامان دارد به پیشان...

ده روز جنگ

ده روز جنگ. عدد بزرگی است برای یک نزاع. صبح که خبر آن حماقت بزرگ آمد باور نمی‌کردم. در شوک بزرگی بودم تا همین الان که تقریباً دارد بیست و چهار ساعت می‌شود سردردی عصبی داشتم. خبرها داشت هجوم می‌آورد و باورش تقریباً ناممکن بود. همه چیز را خاموش کردم...

نهمین روز جنگ

نهمین روز جنگ. کی باورش می‌شد. یازده سال پیش در این روزها نشسته بودیم بازی‌های تیم ملی فوتبال ایران را در جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل مقابل آرژانتین مسی تماشا می‌کردیم. یازده سال چه شد؟ بیست و هفت سال پیش هم در این شب‌ها داشتیم بازی ایران و آمریکا را در...

روز هشتم جنگ است

روز هشتم جنگ است. قرار بود امروز در کافه بنشینیم و گپ بزنیم. همین دورهمی‌ها غنیمت است در روزهایی که نمی‌شود زیاد گفت و شنید. زیاد با آرایی که مطرح می‌شوند موافق نیستم ولی چه چیزی بهتر از شنیدن نظرات مخالف. از همه چیز صحبت کردیم. آخرش هم رسید به...

هفت روز از جنگ گذشت

هفت روز از جنگ گذشت. در این روزها شروع کرده بودم به خواندن کتاب «خانه ادریسیها» و هر چقدر پیش‌تر می‌رفتم انگار بیشتر دوستش نمی‌داشتم. در شب هفتم جنگ بالاخره کنارش گذاشتم و رفتم سراغ کتاب‌های بیدگل. کتاب‌های خوبی هستند برای این روزها؛ دانش زندگی. شاید بهتر است بگویم روش...