داستان کوتاه – رَ‌حْ‌مَ‌تْ

سلام کرد و چایی رو هورتی بالا کشید. خیلی وقت بود ندیده بودم‌اش. از وقتی رفته بود سربازی خیال می‌کردم دیگه به اینجا سر نمی‌زند. کاپشن قرمز روی دوشش بود و مثل همیشه صورتش رو اصلاح نکرده بود....