داستان کوتاه – رَ‌حْ‌مَ‌تْ

سلام کرد و چایی رو هورتی بالا کشید. خیلی وقت بود ندیده بودم‌اش. از وقتی رفته بود سربازی خیال می‌کردم دیگه به اینجا سر نمی‌زند. کاپشن قرمز روی دوشش بود و مثل همیشه صورتش رو اصلاح نکرده بود. می‌گفت: «برای مرد عیب داره ریش نداشته باشه». ما هم می‌گفتیم: «درسته قربون». حوصله مرافعه نداشتیم. قبلاً فکر می‌کردیم سرباز فراری شده ولی بعدش فهمیدیم دیر خودش رو معرفی کرده. «دو تا نیمرو می‌دی کبلایی؟» دو لپی افتاده بود روی سینی و داشت مثل چی لقمه می‌گرفت.

به رحمت چشمی اومدم و رفتیم بیرون. «این اگه بفهمه کیف دست منه شبم به صبح نمی‌کشه». رحمت اون شب با ما بود. وقتی با موتور کنار گرمخونه قدیمی منتظر بود تا برگردیم، دیده بود که یک کیف همراهم هست. اون شب نپرسید قضیه چیست ولی فرداش‌ پای تیلیت آبگوشتش خودم بهش گفتم. حالا رحمت بیشتر از من می‌ترسید تا خدایی نکرده نفهمه کیف دست ماست. لات بود. ولی هیچوقت تیزی همراهش نمی‌آورد. چشمش ترسیده بود. خطا داده بود. نمی‌خواست دوباره مچل این جماعت بشه. گفتم: «رحمت حالا چیکار کنیم؟» گفت: «وردار بریم سمت گرمخونه. تا غروب اینجا پلاسه تا اون موقع یه کاریش می‌کنیم».

چیک چیکِ آروم بود ولی نشتی داشت. کیف بغلم بود و صدای آب تو سرمون رژه می‌رفت. خیلی وقت بود گرمخونه خالی بود. در همه نمره‌ها باز بود. رحمت گفت: «این باز نمیشه». زور زدیم ولی نشد که بشه. کیف رو گذاشتم روی تاقی پنجره که با رحمت در نمره رو هلش بدیم. در از پاشنه در اومد. روح من و رحمت هم از تنمان. همان کاپشن قرمز روی دوشش بود و پیراهن مشکیش غرق در خون. لات بود ولی تیزی نداشت. پیراهن مشکیش جرواجر بود. کار تیزی نبود. پشت در نمره لکه بود. رحمت می‌گفت: «ترسیدی خیال برت داشته». ولی لکه دست بود. «یه دست کوچولو با انگشتای بلند».

هوای بیرون گرگ و میش بود. مه بود. سرد بود. چهار پنج ساعتی بود نشسته بودیم اون تو و داشتیم به این بدبخت نگاه می‌کردیم. کیف محکم بغلم بود و یک چشمم به رحمت. نزدیک اذان صبح می‌شد. گفتم: «رحمت بیا بزنیم بیرون اذون بشه اینجا داستان داریم!» گفت: «بشین». لکه‌ها تا جلوی در نمره  بودند. می‌ترسیدم. همیشه از حموم شبانه می‌ترسیدم. آقام خدابیامرز می‌گفت: «اذون عشاء رو دادن تا اذون صبح نرو زیر آب.» هیچوقت این وقت شب نرفتم زیر آب. نرفتم طرف گرمخونه. الان ولی نشسته بودم جلوی نمره و این بدبخت پاره و پوره، جلوم جون داده بود.

رحمت گفت: «میای یا برم؟» دو سه بار گفته بود ولی نشنیده بودم. گفتم: «نمیام!» گفت: «چی زر میزنی جمع کن بریم.» گفتم: «نمیام.» اومد کیف رو از دستم بگیره که انداختمش یک گوشه و گفتم: «ورش دار.» رحمت گفت: «من دست به این نمی‌زنم.» «منم نم‌یزنم.» خم شد جلو و حِرز را برداشت. خشکش زده بود. لکه‌ها پررنگ شدند. گفتم: «رحمت بجنب درریم». رحمت داشت عرق می‌کرد. نمره مرطوب بود ولی رحمت هم داشت عرق می‌کرد. لکه‌ها جای خون بودند. حرز رو گرفته بود دستش و زل زده بود بهش. گفتم: «رحمت نمیای؟ بنداز اون لعنتی رو.» دوتا خواباندم توی گوشش. صدای شَپلخِ در آمد و رعد و برق زد. هوا سرد بود. برگشتیم دیدیم نمره خالیه. کیف هم نیست. حرز هم افتاده روی خط خون.

فرداش دوباره سلام کرد و گفت: «کبلایی یه املت می‌دی؟» من و رحمت اون گوشه توی قهوه‌خونه داشتیم به حرز دور گردنش نگاه می‌کردیم. لقمه گرفت. چایی را هورتی بالا کشید. گفت: «خدافظ.»

 


تصویرسازی: شادی و شیرین محمدی