روزنوشت / جنگ دوم / هشت

چیزی زجرآورتر از فهمیده نشدن سراغ دارید؟ وقتی زور بزنی خودت را بفهمانی، زور بزنی همه‌ی خودت باشی، زور بزنی وسط کادری باشی که تَبعیت کرده از قانون طلایی قاب‌بندی، زور بزنی تا همیشه خودت بشوی آدم دوم و همّ و غمّت بشود گرفتن دست دیگری، زور بزنی تا کلمه‌ای که از دهانت بیرون می‌آید، آنی تعبیر نشود که دوست نداری، زور بزنی که فقط بنشیند جلو رویت و چیزی نگوید و گوش باشد برای حرف‌هات، زور بزنی که ببیندت و نخواهدت تغییر کنی، زور بزنی آدم بمانی، زور بزنی از درون نپُکی، زور بزنی که آخرین سیگار از لای انگشتان لرزانت که به مساعدت فشار عصبی‌ای که چند دقیقه پیش ویرانت کرده، نلغزد و زمین نیافتد، زور بزنی که فقط سر پا بمانی و نفس بکشی، زور بزنی آن دو هزار و یکصد و اَندی روز که فکرت برایش آرام و قرار نداشت از ذهنت پاک شود، زور بزنی که خیابان‌ها را ببُری تا بعضی مکان‌ها جلوی رویت سبز نشوند، یا در نهایت زور بزنی که دیگر زوری نزنی، چه چیزی را می‌توانی جایگزین این حال بکنی؟ چه چیزی را می‌توانی زجرآورتر از همین نفهمیدن بشمُری؟ این نفهمیدن، جانم را مثل خوره می‌خورد و دیگر زورم هم به آن نمی‌رسد. آدمی چقدر می‌تواند از طرف عزیزترین‌هاش فهمیده نشود؟ اصلاً مگر می‌شود؟ مگر آدم، آدم باقی می‌ماند؟