عمیقاً دلم برای قدم زدنهای آهسته لابهلای قفسههای کتابفروشی تنگ شده. آن غروبهای ناغافل که بیهدف از خانه بیرون میزدم و تنها مقصدم بالا رفتن از پلههای شهرکتاب بود تا زودتر خودم را به قفسههای نیمهپُرِ آن برسانم. گاهی قبل از پرسههای جدیام، به سکوهای میانی نگاه میکردم. چشمانم دنبال اتیکت پیشخان «تازهها» بود تا ببینم کدام کتابهای نورسیده بالاخره سوار ماشینهای پخش شدهاند و خودشان را از انبار توزیع کنندههای تهران، به شهر من رساندهاند. باید اعتراف کنم اکثر مواقع، اگر نگویم همیشه، بلا استثناء همیشه، توی ذوقم خورده است. چون تقریباً اکثر کتابهایی که دوست داشتم بینشان نبود. طبیعی هم بود. کتابهای کم تیراژ، کم خواننده، کم طرفدار، نمیتوانستند انتخابهای اولیه مسئول پذیرش یک شهرکتاب کوچک در یک شهر نسبتاً کوچک با جامعه مخاطب هدف واقعاً کوچک باشند. هربار سراغ پنج شش کتاب را از کارکنان آنجا میگرفتم و جوابی که میشنیدم همیشه یکسان بود؛ «نداریم! ولی اگر میخواهید ثبت کنم هفته آینده برسد!» و هربار جواب میدادم: «نه! نمیخواهم!»
چرا باید میخواستم؟ چرا باید همیشه، هر جمعه، وقتی به دنبال کتابهای مورد علاقهام، با شورِ زیاد به کتابفروشی میرفتم، یک هفته دیگر صبر میکردم، تحمل میکردم، تا شاید صرفاً به خاطر پیشنهاد من دو جلد از کتابی که دوستش داشتم، که یک جلدش را به نیت من و جلد دیگر را برای مشتری ناشناخته بعدی که ممکن است روزها و شاید ماههای آینده، در گذاری پیشبینی نشده وقتی مقابل آن قفسه ایستاده است، چشمانش روی کتابها چپ و راست میشود و شاید از بختِ خوشِ آن کارمند جوان شهرکتاب که از قضا دختر جوان آراستهای است، تصمیم بگیرد دیگر جلدِ باقیمانده از سفارش مشتری قبلی را بردارد و با خود ببرد، سفارش میدادم؟
هرگز سفارشهای اینچنینی ندادهام. من همیشه دلم میخواست کتابها من را انتخاب کنند. بروم جلوی قفسههایی که پر از کتاب است، اسمهاشان، نام نویسندهشان، طرح جلدشان، و حتی در مواقعی اِشکال و زدگی روی عطف کتابها، چشمم را بگیرند و دستم را ببرم لای کتابهای چیده شده در قفسه و یکی را بیرون بکشم و دیگر سر جایش برنگردانم. من عمیقاً دلم برای خریدن کتاب تنگ شده است. این روزها با خودم کلنجار میروم که دوباره بروم و پلههای شهرکتاب را دوتا یکی کنم، و زودتر به آن قفسههای انتهای سالن برسم. ولی نمیتوانم. دیگر نه شوری در من باقی مانده، نه حتی آن قفسهها پر از کتاب است. مدتهاست کتابها از قفسهها خالی شدهاند و حتی عناوین عامهپسند هم به ندرت روی پیشخان «تازهها» جا خوش میکنند.
درست است که میگویند روح شهرها با کتابفروشیهایشان عجین است. این شهر هم دیگر کتابفروشیهای زیادی ندارد. این شهر هم دارد قبض روح میشود. این شهر هم حالا یک مرده متحرک است. مثل من، مثل خیلیهای دیگر. این شهر هم دیگر شهر نیست. مگر نه این بود که شهرها باید بندر داشته باشند. حالا این شهر نه بندر دارد، نه کتابفروشی.