قیلوله پاییزی

دلشوره آفت بدی است. اینکه ندانی چرا و از کجا روی دلت سوار شده بدترش هم می‌کند. این را وقتی که از هرچهار راهی در خیایان‌های خلوت شهر می‌گذرم با خودم مرور می‌کنم. دلشوره نمی‌گذارد تمام تصویر را ببینی. ذهنت را مثل موریانه‌ای که تازه برگ نیمه خشکیده‌ای را رو زمین پیدا کرده و توان جابجا کردنش را ندارد و به همین خاطر سیگنال‌هایی کشف نشده به گروهش می‌فرستد تا بیایند کمکش کنند و شام امشب‌شان را به لانه‌شان ببرند، می‌خورد.

دلت می‌خواهد بروی یک جایی بنشینی، با کسی حرفی نزنی، صدایی نشنوی، نگذاری هیچ بنی‌بشری کاری به کارت داشته باشند، سرت را خم کنی روی میز چوب‌گردو، لای دست‌هات فشار بدهی، و از فشردن چشم‌هات، سیاهی توی مغزت، تبدیل به سفیدی غیرقابل تشخیصی شود که وقتی چشمانت را باز می‌کنی حس کنی مرده‌ای. دلشوره حتی از این هم بدتر است.

دلشوره شبیه قیلوله پاییزی است. ناغافل می‌آید توی سرت و نمی‌توانی در برابرش مقاومت کنی. چای‌ات را که سر کشیدی، می‌روی کنار پنجره و زیر آفتاب نیم‌سایه دراز می‌کشی تا نور ملایم‌اش پیشانی‌ات را نوازش کند، ولی صدای خرد شدن شیشه آشپزخانه را می‌شنوی که با اصابت سر کلاغی که دنبال جفتش می‌گشته، فضای پاییزی بیرون را با آشفتگی پیش از خواب داخل به هم پیوند می‌زند.

دلشوره نه می‌گوید کی می‌آید، نه حتی بگوید هم، تو می‌توانی جلودارش باشی. شتاب‌ناک می‌آید و دمار از روزگارت در می‌آورد و هرموقع دلش خواست گورش را گم می‌کند و می‌رود و چند تار سفید به موهای تو اضافه می‌کند.