باشگاه بازنده‌ها

‌مردها را چند بار می‌توان شکست؟ جدی‌ترین سوالی است که این روزها در سرم می‌چرخد. انسان‌ها تنها هستند و مردها تنهاتر. این را از بوکفسکی یاد گرفته‌ام. زندگی چیزی برای جدی گرفتن ندارد. لااقل می‌شود مردن بهتری انتخاب کرد. ما می‌ایستیم، نگاه می‌کنیم، و بالاخره شکست می‌خوریم. این عادت ما مرد‌هاست. اعضای باشگاه بازنده‌ها.

زن‌ها ولی می‌آیند، عاشق چیزهایی در مردها می‌شوند و بعد تلاش می‌کنند همان چیزها را از مردها بگیرند. این هم نوعی از مردن است. مردنی بی‌سر و صدا و آرام. مردها آرام آرام می‌میرند و زن‌ها آرام آرام می‌کشند. در میانه این کلمه‌ها یاد رمان «صید ماهی قزل‌آلا در آمریکا» از ریچارد براتیگان می‌افتم. رمانی سراسر هجو و کنایه و طنز از آمریکای مدرن. از به دست آوردن‌ها و از دست دادن‌ها. شاعرانگی‌ای سرکش و رام نشده. مثل زن‌ها؛ ماهی‌هایی که در رویای مردها شنا می‌کنند. صید می‌شوند و بعد همه چیز را می‌سوزانند.

جک کرواک جایی می‌گفت: «چیزی برای گفتن ندارم، جز اینکه در راهم. همیشه در راه.» گویی که آن مقصد ناشناخته دیگر مهم نیست. گم شده. رفته پشت کوه‌هایی که افق ندارند. همین راه، خودِ رفتن است. می‌روی تا نرسی. رسیدن از شورِ راه کم می‌کند. رسیدن، معنا زداست. رسیدن، تلاشی است برای بی‌صداقتی.

مردها شکست می‌خورند. مردها بارها می‌شکنند ولی می‌دانی بدترین جای شکست کجاست؟ مردها را می‌توانی در معصومانه‌ترین حالت‌شان شکست دهی. بی‌دفاع و خالص. نیامده‌اند که شکست بخورند، که آمده‌اند خودشان باشند. مردها، وقتی خودشان‌اند شکست خوردنی می‌شوند. و مردی که معصومانه شکست می‌خورد، دیگر آدم سابق نمی‌شود.

عکاسی پست-مورتِم یا همان عکاسی پسامرگ قاب‌هایی دارد که مربوط به دوره ویکتوریایی است. این قاب‌ها آخرین یادگار مردگان در کنار عزیزانشان بودند. چشمانی بسته، لباس‌هایی شیک، چهره‌ای آراسته، اما قلبی سرد، محتوم و شکسته. مردگان در این عکس‌ها نورانی‌تر و شارپ‌تر از دیگر اعضای خانواده دیده می‌شدند. شاید آنها هم شکست خورده بودند. شکست از لیتوگراف، از نور، از زندگی، از مرگ.