از آخرین باری که نوشتهام هشت روزی گذشته. فاصلهای نادیدنی میان من و کلمات افتاده. حسش میکنم. دلیلش را، هم میدانم و هم نه. سعی میکنم کمتر به اتفاقات روز واکنش نشان دهم. فکر میکنم نوشتن از وقایع تازه بیفایده است. نه درست میبینیشان، نه درکشان میکنی، نه حتی رمَقی برای بازگوییشان هست. اتفاقها افتادهاند و تمام شده. تو کجایی؟ نسبتات با آنها چیست؟ روایت تو کجای این مدار پر پیچ و تاب است؟ آیا اصلاً الزامی داری؟
وقتی افق را نزدیکتر میکنم، جهانم قابل درکتر میشود. زمینیتر، انگار که پاهایم روی زمین است و سایهام را به فراخور تغییر زاویه خورشید میتوانم تعقیب کنم. زمینی بودن موهبت خوبی است. نیازهایت نمایان میشود. باید بخوابی. باید بخوری. باید جان بکنی. باید غصهدار شوی. باید رها کنی. و همه اینها بهانههای خوبی هستند برای دوام آوردن، تاب آوری یا حتی؛ تقلّایی برای زنده ماندن.
از آخرین کتابی که خواندهام، بیش از دو هفته گذشته، آخرین فیلمی که دیدهام را به یاد ندارم. ولی آخرین مجلهای که خواندهام —و چه عجیب که یک نفس دو-سوم آن را سر کشیدم— خاطرم هست. این روزها، کرختی به زندگیام سایه کشیده. چرخه تکرار رهایت نمیکند و تو مجبوری همان روال مرسوم را در پیش بگیری. یک جایی قرار است بشکنی ولی آنجا کجاست؟ نمیدانی.
هنوز هم قدم زدن را دوست دارم. هوا مطبوع است ولی حوصله من کم شده. به بهانه خریدن سیگار شاید دو روز یکبار میزنم توی کوچه و خیابانها را بالا و پایین میکنم و هوای بهاری را میکشم داخل ریههام و کمی حبسش میکنم. هیچگاه بهار فصل محبوبم نبوده. حالا هم کمتر از سی و چند روز مانده تا زودتر تمام شود. ولی هوا، هوای خوبی است. سیگار را که میخرم همان مسیر را عمداً طولانیتر میکنم و سلّانه سلّانه برمیگردم خانه و در حیاط سمت بالکنی گربهها را میبینم که قیلولهشان عمیق و ناگسستنی شده. چنان لولیدهاند به هم که دلم نمیآید با سر و صدایی رشته خوابشان از هم بگسلد.
از آدمها نمیگویم، چون باعث رنجاند. رنج هم دائمی است. تمام نمیشود. تنات را میخلد و از سر تا پایات گز میکند و در نهایت جایی در پستوهای قلب ناآرامات، منزل میگزیند و دمی میآساید تا شاید فردا روز دوباره برمد و جان به جانات کند. رنج، همین است. آدمها منشأ رنجاند. این یادداشت هم شاید بهتر است همین طوری تمام شود.