یک.
غم دارد گره میزند گلویم را و میشود یک حنّاق ناگسستنی. روزها که تکلیفش روشن است. ولی شبها عجیب دلگیر است. شب رهایت نمیکند از هجوم اندوه بیپایانش. مدتی است کنار هم چیدن کلمات هم برایم دشوار و بیهدف شده. به جایش پناه بردهام به خاطراتم. پناه بردهام به صدای بهشتی ناصریا؛ ناصر عبداللهی. روزها حین کار، بحبوحه نوشتن، اوقات استراحت بین کلاسهام، موقع قهوه درست کردن، چای خوردن، یا نشستن روی راه پله حیاط و دمی آسودن، صدا و ترانه ناصر عبداللهی زمزمه میشود. انگار که پناهم شده این روزها. انگار که به جای من دارد فریاد میشود. مگر میشود هرچه داد زد به صدای او رسید؟
دو.
سال ۱۳۸۵. همیشه با خودمان یک رادیوی کوچک جیبی به مدرسه میبردیم. آن روزها رادیو همدم ما بود. «رادیو جوان» و «رادیو نمایش» دو دوست قدیمی من بودند. یک روز صبح که در نیمکت آخر کلاس نشسته بودیم، بغل دستیم رادیو را روشن کرد تا اخبار گوش کنیم. حواسمان به همه چیز بود جز کلاس درس و مدرسه. رادیو گفت: «ناصر عبداللهی مرده است.» خشکمان زد. باور نمیکردیم. خبر که تمام شد ترانه «سربلند» ناصریا پخش شد. معلم داشت از تاریخ ایران در نمیدانم کدامین سده صحبت میکرد. ولی در گوش ما ناصر عبداللهی داشت میخواند و ما نمیخواستیم باور کنیم خواننده محبوبمان مرده است.
سه.
تحمل کردن سخت شده. تاب آوری شاید نزدیک به محال. زندهایم ولی نمیدانیم چطور. این روزها و شبها گفتگو کردن راه فراری شده، یا شاید بهتر است بگویم، راه نجاتی شده. همکلام داشتن و همسخن شدن سخت است. این روزها شاید امری است نشدنی. به این جمیعِ جهات، فاصله سنی و شکاف نسلی را هم اضافه کنید؛ کندن کوه توسط فرهاد برای رسیدن به شیرین، امری دست یافتنی از این امر محال به نظر خواهد رسید. ولی داریم تمرین گفتگو میکنیم. دانشجوهایم، یا بهتر است بگویم دوستانِ کمی از من کوچکترم، داریم همدیگر را تحمل میکنیم و آستانه صبر هم را میسنجیم. دمی نیست که مجالِ گفتگو پیدا کردهایم و این دم بسیار غنیمت است. لااقل برای من اینطور است. معاشرت با این جوانان را دوست دارم. بهشان نزدیکترم تا همنسلهایم. سرزنده و پرشورند و من را هم به شور میآورند.
چهار.
نشستهام در گرگ و میش شب ترانه «تلخ و شیرین» ناصر عبداللهی با غزلی از محمدعلی بهمنی عزیز را گوش میکنم. چرا نمیتوانم از این صدا و این قلم سیراب شوم؛ لبت نه گوید پیداست میگوید دلت آری / که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری / دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین / تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری / نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را / که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری / چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آن من / مبادا لحظهای حتی مرا اینگونه پنداری / تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت / بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری / چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی / تو از آنی که هستی ای معمّا پرده برداری. و اینجاست که آفتاب نرم نرمک طلوع میکند. پرتوهای کوچکش را از لابهلای پنجره میبینم و خیالم تخت میشود که امروز هم روز دیگری است.