غم دارد گره میزند گلویم را و میشود یک حنّاق ناگسستنی. روزها که تکلیفش روشن است. ولی شبها عجیب دلگیر است. شب رهایت نمیکند از هجوم اندوه بیپایانش. مدتی است کنار هم چیدن کلمات هم برایم دشوار و بیهدف شده. به جایش پناه بردهام به خاطراتم. پناه بردهام به صدای...
از آخرین باری که نوشتهام هشت روزی گذشته. فاصلهای نادیدنی میان من و کلمات افتاده. حسش میکنم. دلیلش را، هم میدانم و هم نه. سعی میکنم کمتر به اتفاقات روز واکنش نشان دهم. فکر میکنم نوشتن از وقایع تازه بیفایده است. نه درست میبینیشان، نه درکشان میکنی، نه حتی رمَقی...
چیزی زجرآورتر از فهمیده نشدن سراغ دارید؟ وقتی زور بزنی خودت را بفهمانی، زور بزنی همهی خودت باشی، زور بزنی وسط کادری باشی که تَبعیت کرده از قانون طلایی قاببندی، زور بزنی تا همیشه خودت بشوی آدم دوم و همّ و غمّت بشود گرفتن دست دیگری، زور بزنی تا کلمهای...
عمیقاً دلم برای قدم زدنهای آهسته لابهلای قفسههای کتابفروشی تنگ شده. آن غروبهای ناغافل که بیهدف از خانه بیرون میزدم و تنها مقصدم بالا رفتن از پلههای شهرکتاب بود تا زودتر خودم را به قفسههای نیمهپُرِ آن برسانم. گاهی قبل از پرسههای جدیام، به سکوهای میانی نگاه میکردم. چشمانم دنبال...
میتوانم به خودم لقب قدرنادیدهترین معلم سالهای اخیر را بدهم. فکر میکنم به اندازه کافی دلیل و شاهدْ مثال برایش داشته باشم. مثلاً چه؟ یکی از هزاران را برایتان مینویسم. من در طول نزدیک به بیست سالی که در عناوین مختلف تدریس کردهام، از طرف شاگردهایم چه در مدرسه، آموزشگاه...
مُنوتن در نوشتن اصلاً هم بد نیست. یکنواخت و در یک راستا. مستقیم میروی تا میرسی ته خط بدون آن که پیرامونت را دیده باشی. منوتن یک نعمت است. آنقدر که بینیاز میشوی موقعیتی را چنان با آب و تاب شرح بدهی که خودت هم میدانی آش دهن سوزی هم...
دلشوره آفت بدی است. اینکه ندانی چرا و از کجا روی دلت سوار شده بدترش هم میکند. این را وقتی که از هرچهار راهی در خیایانهای خلوت شهر میگذرم با خودم مرور میکنم. دلشوره نمیگذارد تمام تصویر را ببینی. ذهنت را مثل موریانهای که تازه برگ نیمه خشکیدهای را رو...
مردها را چند بار میتوان شکست؟ جدیترین سوالی است که این روزها در سرم میچرخد. انسانها تنها هستند و مردها تنهاتر. این را از بوکفسکی یاد گرفتهام. زندگی چیزی برای جدی گرفتن ندارد. لااقل میشود مردن بهتری انتخاب کرد. ما میایستیم، نگاه میکنیم، و بالاخره شکست میخوریم. این عادت ما...
انگار دوباره لال شدهام. انگار همان آدم قبل نیستم. از نوشتن در گوشی و با کیبورد متنفرم. نمیتوانم. این روزها چه بر سرم آورده که نمیخواهم حتی گوشی موبایلم را بردارم، یادداشتهایش را باز کنم و کلمات را با لمس تک تک حروف روی صفحه کلید بسازم و بنویسم. چرا...
برخلاف خرداد و تیرماه سال چهارصد و چهار که از روز هفتم جنگ شروع به روزمرهنویسی کردم، این بار در اسفند ماه که دوباره همه چیز شروع شد دست و دلم به نوشتن نمیرفت. تا سال تحویل شد، روزها گذشت و بالاخره سه چهار روز مانده بود که آتشبس موقت...