معلم بد

می‌توانم به خودم لقب قدرنادیده‌ترین معلم سال‌های اخیر را بدهم. فکر می‌کنم به اندازه کافی دلیل و شاهدْ مثال برایش داشته باشم. مثلاً چه؟ یکی از هزاران را برای‌تان می‌نویسم. من در طول نزدیک به بیست سالی که در عناوین مختلف تدریس کرده‌ام، از طرف شاگردهایم چه در مدرسه، آموزشگاه و حتی دانشگاه، حتی یک هدیه روز معلم دریافت نکرده‌ام. شاید الان که دارم این شرایط را می‌نویسم برای خودم هم دشوار است. معلم‌های زیادی دیده‌ام —بیشترشان اگر نگویم همه‌شان، خانم بوده‌اند— که وقتی از کلاس‌هایشان خارج می‌شدند دست و بال‌شان پر از هدیه‌های مختلف و دسته گل‌های رنگارنگ بود. همکاران زیادی دیده‌ام که دانشجویان و شاگردهایشان صمیمیت زیادی با آنها دارند. ولی در مقابل، من چه؟ نزدیکِ دو دهه است هنوز یک آبنباتِ ساده از یکی از شاگردهایم به عنوان هدیه روز معلم نگرفته‌ام. گاهی شده نشسته‌ام در گوشه اتاق و نگاهی حسرت‌بار به همکارانم انداخته‌ام و این پرسش مدام در ذهنم تکرار شده «مگه بقیه چیکار میکنن که من نمیکنم؟» و هیچ‌گاه نتوانسته‌ام جواب درخوری به این پرسشم پیدا کنم.

این را می‌دانم، شاید حتی خوب می‌دانم، شاگردانم بهم احترام می‌گذراند، شاید بعضی‌هایشان دوست‌ام هم دارند و برای برخی‌شان شاید رفیق هم باشم، اما چیزی که همیشه آزارم داده محبت بیش از اندازه به سایر همکارانم است. هیچ‌وقت دلیل بعضی رفتارها را نفهمیده‌ام. یادم می‌آید یک روز در مصاحبه تلویزیونی در شبکه اسکای اسپورت با ماریو بالوتلی که آن زمان در منچسترسیتی تحت هدایت روبرتو مانچینی بازی می‌کرد، خبرنگاری از او پرسید «چرا هربار بعد از زدن گل، خوشحالی نمی‌کنی؟ چرا مثل بقیه فوتبالیست‌ها شادی خاص خودت را نداری؟» سوپر ماریو جواب عجیبی داد. پاسخش از آن روز توی گوشم است. او گفت: «مگه نانوا بعد از هربار پختن نان مقابل مشتری‌هاش خوشحالی میکنه؟ من هم پول می‌گیرم تا فوتبال بازی کنم و گل بزنم. چرا باید برای کاری که پول می‌گیرم خوشحالی کنم؟» پس چرا حالا شاگردهای بقیه معلم‌ها هر سال وقتی روز معلم می‌شود، برای معلم و استادهایشان سبد سبد گل و کلی هدیه می‌آورند؟ مگر معلم‌ها و اساتید برای کاری که انجام می‌دهند پول نمی‌گیرند؟

پنهان نمی‌کنم هر سال که روز معلم می‌شود و حتی یک تبریک خشک و خالی از کسی دریافت نمی‌کنم، غمگین می‌شوم. بالاخره طبیعت انسان این است. توجه می‌خواهد و دیده شدن توسط آدم‌ها، دوپامین خوبی در بدن به گردش در می‌آورد. ولی من خیلی کم این تجربه تکانشی لحظه‌ای را از سر گذرانده‌ام. دانشجوهایم، شاگردهایم، کسانی که چوب الفی از من خورده‌اند را دوست دارم. حتی اگر آنها من را دوست نداشته باشند، من خیلی دوستشان دارم. می‌دانم آینده برای آنهاست. شاید من هم «پلیسِ بد» معلم‌ها هستم. شاید بودنِ کسی که بی‌تعارف، کمی با تندخویی بعضی چیزها را به‌شان بگوید در سال‌های آینده در بزنگاهی در زندگی‌شان، آنجایی که گیر کرده‌اند، مغزشان پوکیده، می‌خواهند تصمیم مهمی بگیرند، تلنگرهای من به یادشان بیاید و فقط یک قدم، یک سانتی‌متر، یک ابسیلون در گرفتن تصمیم درست به‌شان کمک کنم. همین رسالت مقیاسی است برای این دو دهه حسرت و دیده نشدن و قدر ندیدن.

فکر می‌کنم دوست خوبی برای گربه‌هایم هستم. هر روز کنارشان وقت می‌گذرانم. هرجا باشند صدای من را که بشنوند می‌آیند سراغم. آنقدر به پاهایم می‌لولند که قلقلکم می‌آید. می‌نشینم کمی باهاشان صحبت می‌کنم، خرخرشان را می‌شنوم، چندتایی که میو میو کردند دیگر رهایشان می‌کنم بروند دنبال کار خودشان. این دیدار ما هر روز اتفاق می‌افتد و کمی از حسرتم را کم می‌کند.