مُنوتن در نوشتن اصلاً هم بد نیست. یکنواخت و در یک راستا. مستقیم میروی تا میرسی ته خط بدون آن که پیرامونت را دیده باشی. منوتن یک نعمت است. آنقدر که بینیاز میشوی موقعیتی را چنان با آب و تاب شرح بدهی که خودت هم میدانی آش دهن سوزی هم نبوده است. یا چنان از آن ورِ بام بیافتی، فغان و ناله کنی و ذکر مصیبت از دهانت کم نشود. هر دو به یک اندازه نجاستبارند. وقتی منوتن را بشناسی، دیگر نه آدمها، نه موقعیتها هیچکدام روی تو تاثیری نمیگذارند. یا خوشخیال سرت را میگیری رو به آفتاب و از گرمای دلنشینش کیفور میشوی، یا برعکس سرت را میاندازی پایین، و قدمهای خودت را در حالی که آدیداس غزال یشمی به پا داری میشماری و سعی میکنی به تلهی گِل و لای نیافتی.
منوتن که باشی دیگر حتی وقتی سر کلاسهات کسی حوصلهات را هم سر برد، صدایت را بالا نمیبری، در جمع دوستانه، صدات نمیافتد، در جمع خانوادگی حضورت حس نمیشود و در خواب هم رویایی آشفتهات نمیکند. منوتن که باشی میدانی خط ربطی با شوگانای ژاپنی داری. رها میکنی و میدانی میشود آنچه که باید بشود. منوتن بودن فضیلت خوبی است. شیوه بسیار شیک و مأنوسی است برای ابراز فضل به جای گفتن «شُل کردن» و تلاش برای لذت بردن از روزهای باقیمانده حیات. منوتن که باشی، تمامی زیر و بمهای اطرافت قابل شناساییاند. کافی است مترونم را درست کوک کرده باشی.
(باید ادامه میداشت ولی حوصله نوشتن نداشتم.)