شهر بی‌بندر

عمیقاً دلم برای قدم‌ زدن‌های آهسته لابه‌لای قفسه‌های کتابفروشی تنگ شده. آن غروب‌های ناغافل که بی‌هدف از خانه بیرون می‌زدم و تنها مقصدم بالا رفتن از پله‌های شهرکتاب بود تا زودتر خودم را به قفسه‌های نیمه‌پُرِ آن برسانم. گاهی قبل از پرسه‌های جدی‌ام، به سکو‌های میانی نگاه می‌کردم. چشمانم دنبال...