هفت روز از جنگ گذشت. در این روزها شروع کرده بودم به خواندن کتاب «خانه ادریسیها» و هر چقدر پیشتر میرفتم انگار بیشتر دوستش نمیداشتم. در شب هفتم جنگ بالاخره کنارش گذاشتم و رفتم سراغ کتابهای بیدگل. کتابهای خوبی هستند برای این روزها؛ دانش زندگی. شاید بهتر است بگویم روش زنده ماندن. یکی از کتابهایش را از سمیر چوپرا خوانده بودم که اسمش «اضطراب؛ یک راهنمای فلسفی» بود. در شناخت این پدیده عجیب خیلی کمکم کرد تا بیشتر و بهتر بشناسمش و سادهتر با آن کنار بیایم. بررسی مفصلی بود از عصر باستان تا مدرن. حالا میخواهم کتاب «در باب شجاعت» نوشته جفری اسکار را بخوانم. میدانم که برای این روزها خوب است. روزها را قابل تحملتر میکند. گفتم قابل تحملتر، چند روزی است، تقریباً از همان ابتدایش، با گربه ملوس حیاط خانه دوست شدهام. بیشتر به او فکر میکنم. به هم سر میزنیم و گاهی همصحبتیم. میآید روی دیوار حیاط مینشنید و به من زل میزند. من همیشه عصرها در حیاط که مینشیم، یا کتاب میخوانم، یا قهوه میخورم، یا مشغول پیپ کشیدنم؛ یا هر سه. قهوهها را دستی آسیاب و دم میکنم، وقتی قهوه دارد دم میکشد توتونهایم را سیری میکنم و یکی را بیرون میکشم که ترجیح میدهم ترکیبش انگلیش باشد. از قفسه پیپهایم یکی را بیرون میکشم و همه را در سینی کنار قهوه میگذارم. میآیم بساط میز را در حیاط میچینم و لپتاپ و کتاب را کنارم میگذارم. همین بزنگاه است که پیشان -اسم گربه را گذاشتهام پیشان- میآید لبه دیوار. مینشیند و دمش را گرد میکند دور خودش. چند دقیقهای به من نگاه میکند و با هم صحبت میکنیم. قربانصدقهاش میروم و او هم انگار که خوشش آمده باشد، چشمی گرد میکند و دراز میکشد. آفتاب کمکم دارد میرود و حیاط خنکتر است. اگر مامان خانه باشد میآید و آبی به باغچهاش و کمی هم به حیاط میپاشد و بهشت میشود سنگفرش. خنک خنک و من هم دمپاییها را در میآورم تا پاهایم روی خنکای سنگفرشها باشد. پیشان دوست چند روزه من است. گویی چند توله هم دارد که در حیاط خانه همسایه هستند. همیشه عصر تا شب میآید سمت ما تا سهم شامش را بگیرد و برود. غذایش را که میدهم گاهی یک نیش خودش میزند و سه نیش برمیدارد تا به تولههایش ببرد. همیشه وقتی نیشش را پر میکند از روی دیوار برمیگردد و به من نگاه میکند. چند دقیقه زل میزند به من با همان نیش پر و انگار چشمانش دارند تشکر میکنند. نمیدانم، زیاد به زبان گربهها آشنا نیستم. ولی هرچه هست پیشان دوست این روزهایم است. وقتی دلم میگیرد، وقتی صدای پهباد میآید، وقتی ضدهوایی آسمان را میشکافد، میروم حیاط و پیشان را صدا میکنم. همین لحظه میبینم دو گوش از بالای دیوار بالا میآیند و دو تیله مشکی به من خیر میشوند. / (۲۹ خرداد ۱۴۰۴)