روز هشتم جنگ است

روز هشتم جنگ است. قرار بود امروز در کافه بنشینیم و گپ بزنیم. همین دورهمی‌ها غنیمت است در روزهایی که نمی‌شود زیاد گفت و شنید. زیاد با آرایی که مطرح می‌شوند موافق نیستم ولی چه چیزی بهتر از شنیدن نظرات مخالف. از همه چیز صحبت کردیم. آخرش هم رسید به فوتبال. حسن ختام هم شد یک دمنوش آرامبخش سرد که خاطره شد. مامان زنگ زد و می‌گفت پیشان دنبال تو می‌گردد. گویا آمده بود روی دیوار و دوباره لم داده بود. می‌آمده روی بالکن و می‌رفته. مامان می‌گفت برایش غذا برده و پنیر هم داده. انگاه پیشان دوستش داشته و خورده. دلم پشت تلفن تاب نیاورد و زودتر جمع کردم و آمدم خانه. رسیدم دیدم مامان توی حیاط نشسته و تا همین چند دقیقه پیش هم پیشان روی دیوار بوده و حالا رفته. زود رفتم لباس‌هایم را عوض کردم و برگشتم حیاط. دلم پیتزا می‌خواست، سفارش دادم و نشستم. پیشان آمد بالای دیوار و دیدمش. مامان می‌گفت یا تو دنبال پیشانی یا پیشان دنبال توست. خیالش که راحت شد زل زد دوباره به من و نشست. پیتزا که رسید چشم و گوشش تیزتر شد. براش چند تکه پپرونی کندم و خورد. خیلی خوشش آمده بود ولی مزه دیروزی‌ها برایش تازه بود. پپرونی‌ها را خورد و چند تکه هم برداشت برای توله‌هایش. مامان می‌گفت پنیر و گوشت را هم دوست داشت و هم خودش خورد و هم برد. خیالم از امشبش هم راحت شد. می‌خواهم برایش ظرف غذا و غذای خشک بگیرم بگذارم روی بالکن تا شاید توله‌هایش را هم بیاورد از آن بخورند. تفلکی‌ها بی‌پناهند. آسمان که می‌غرّد، می‌ترسد زود می‌رود پیش توله‌هایش. مامان می‌گفت انگار امروز دوتا گربه دیگر هم سر و کله‌شان پیدا شده بود روی دیوار و مگر می‌شود چند پادشاه در یک اقلیم. خیلی حواس پیشان به توله‌هایش است، مامان هم آن دوتا گربه دیگر را تحویل نگرفته و رفته‌اند. پیشان باید خیالش راحت باشد. هر شب که بهش غذا می‌دهم چشمانش را نگاه می‌کنم. خیلی زیباست. هم چشمانش هم هیبت معصومانه سفید و سیاهش. دلم می‌خواست واقعاً همصحبتش بودم. جادوی موراکامی را کم دارم. تقریباً همه چیز بسته است. دلم موسیقی می‌خواست. رفتم سراغ کامپیوتر قدیمی و آرشیو «گلهای تازه» را منتقل کردم روی لپ‌تاپم. چه چیزی بهتر از این واقعاً. زندگی هنوز زیباست. / (۳۰ خرداد ۱۴۰۴)