روز دوازدهم آتش بس شد

روز دوازدهم آتش بس شد. تنش غیرقابل وصف بود. هم صدای آسمان و هم اخباری که رگبار شده بود، شب را غیرقابل تحمل کرده بودند. تازه می‌فهمیدم نداشتن توان تحلیل در لحظه چقدر عذاب آور است. بالاخره تمام شد. نفسی به راحتی کشیدیم. تا صبح خواب و بیدار بودم ولی واقعیت داشت. بیدار شدم و رفتم سراغ پیشان. هوا خیلی داغ بود و هنوز نیامده بود روی دیوار و کنار توله‌هایش بود. رفتم ناهار خوردم و مشغول تصحیح برگه امتحانات دانشجوها شدم. وضعیت اینترنت خوب بود و نگران کلاس‌ها نبودم. برگه‌ها را به نیمه که رساندم دیدم مامان آمده حیاط و دارد میز و صندلی‌ها را می‌چیند. رفتم قهوه دم کردم و پیپ را برداشتم رفتم حیاط. دیدم پیشان آمده روی بالکن منتظر من است. رسیدم سرش را از لای میله‌ها آورد بیرون و نگاهم کرد. همدیگر را دیدیم و خیالمان از هم راحت شد. امروز فکرم درگیر همه و هیچ بود. زیاد نمی‌تواستم متمرکز باشم. دیشب موقع خواب دیدم پادکست «رختکن بازنده‌ها» اپیزود تازه‌ای منتشر کرده‌اند. برای این روزها عجیب بود و انتظارش را نداشتم. دانلودش کردم و دراز کشیدم و گوش سپردم. نمی‌خواهم خلاصه آن را تعریف کنم، به جایش موضوعی که بهزاد عمرانی در این قسمت مطرح کرد مساله من است. از دیشب مدام در ذهنم تاب می‌خورد. بهزاد از خاطرات دوران چاقی‌اش می‌گفت. در جمعی بوده و در مورد آن روزهایش صحبت کرده و گویا آنها را آزرده. ولی چیزی که گفته برای من خیلی اهمیت داشت. می‌گفت چاق‌ها، آدم‌های غمگینی هستند. نه به خاطر اینکه چاق‌اند، بلکه به خاطر لحظه‌ای که خودشان را عیناً مانند دیگران می‌بینند غمگین می‌شوند. از طرد شدگی‌اش وقتی گفت، با پوست و استخوانم احساسش کردم. چاق‌ها از بس توی چشم می‌‌روند، نادیده گرفته می‌شوند؛ چون چاق‌اند. بارها این مسأله را تجربه کرده‌ام. چاق‌ها هیچ جذابیتی برای دیگران ندارند. توازن را در موقعیت آنی به هم می‌زنند. نوعی خُلفِ قاعده هستند. همه می‌آیند و با بقیه خوش و بش می‌کنند، تعریف و تمجید می‌کنند، دوست می‌دارند و دوست داشته می‌شوند، ولی همان‌ها از چاق‌ها عبور می‌کنند و انگار اصلاً آنها را نمی‌بینند. نیستند. نادیده می‌شوند. مرئیِ نادیده. چه هم‌جنس‌هایشان و چه غیرهم‌جنس‌ها. وقتی در قاب عکسی ثبت می‌شوند، توازن آن قاب را به هم می‌ریزند و دوستانشان حتی نمی‌خواهند آنها در آن قاب باقی بمانند تا دیگران نبینندشان. وقتی بهزاد از غم چاقی صحبت می‌کرد دلم گرفت. صادقانه بگویم؛ دلم شکست. قطره اشکی هم سرازیر شد. همان لحظه به یاد پیشان افتادم. بی‌منّت منتظرم می‌ماند. هر روز صبح تا عصر. به این فکر نمی‌کند که چاق هستم یا نه. دوستی ما عمیق‌تر از این حرف‌هاست. عصرها کلاسم تا دیروقت طول می‌کشد. تمام که می‌شوم ترجیح می‌دهم بروم حیاط و شام را آنجا بخورم. برای پیشان کمی برنج، مرغ ریش‌ریش شده، سوسیس و آب گذاشتم. خیلی خوشش آمده بود. چند باری آمد و به نیش گرفت و برد برای توله‌هایش. برگشت و خودش هم کمی خورد و نشست کنارم. وقتی به من نگاه می‌کند، چشمانش پر از غم است. دنیا روی سرم می‌ریزد وقتی چشمان غمگینش را می‌بینم. یا شاید هم مدل چشمانش این جوری است، ولی نه غم را می شود فهمید. شاید باور نکنید تا به امروز حتی یک میویِ آرام هم ازش نشنیده‌ام. خیلی خیلی بی‌صداست. فقط نگاه می‌کند. نگاهش سنگین است. امروز دوباره رفت بالای دیوار و کشیک توله‌هایش را داد. خیالش که راحت شد سرش را گذاشت روی زمین و خوابید. آرام و رها. امروز هم من و هم پیشان غمگین بودیم. توی حیاط بودم که گنجشکی آمد و کمی آب خورد. دوربین را برداشتم و ثبتش کردم. نشانه خوبی است. آتش بس شده بود. / (۳ تیر ۱۴۰۴)