روز یازدهم. امروز تخت خوابیده بودم. دو روز است به خواب پناه بردهام. با صدای صحبتهای مامان و بابا که در حیاط بودند بیدار شدم. فکر کردم اتفاقی افتاده و در آن حالت خواب و بیدار ترسیدم نکند حمله شده. سریع پا شدم رفتم حیاط دیدم مامان دارد به پیشان صحبت میکند. نگو امروز کاردستیهایش را آورده حیاط برای رونمایی. دو تا تولههایش را آورده بود نشان مامان بدهد و مامان هم کلی ذوق کرده بودم از دیدنشان. من دیر رسیدم رفته بودند. مامان داشت همینها را برای بابا تعریف میکرد. من که رسیدم پیشان برگشت سر دیوار و من را که دید بدو بدو از روی بالکن آمد پایین. مامان هنوز هم از نزدیک شدن به گربهها میترسد. ولی فاصلهاش زیاد بود و پیشان آمد کنار من. کمی با هم صحبت کردیم و رفتم ناهار. سهم او را هم گذاشتم توی ظرفش. چون داغ بود فکر کنم زبانش را سوزاند و دوباری زمین انداخت و بعد برشان داشت و برد. ولی دفعه دوم که آمد غذاهایش رو فوت کردم تا خیال خودم راحت شود. به نیش کشید و برد. امروز اوضاع اینترنت کمی بهتر بود. امیدوارم بودم برای کلاسهایم. راستی امروز آخرین امتحان دانشگاه هم بود که از قضا آنلاینش کرده بودند. دانشجو از صبح پیام و زنگ که سایت بالا نمیآید استاد چه کنیم! اوضاع خوبی نیست من هم نمیخواستم سوهان اعصابشان شوم. باهاشان راه آمدم که از تلگرام و ایتا برایتان سوالها را میفرستم و از همانجا برایم جوابها را بفرستید. مامان و بابا عصر رفتند بیرون و من آدم حیاط بنشینم. بدرقهشان که میکردم پیشان از بالکن نگاهمان میکردم. بابا میگفت وقتی رفتی تو سرش را از بالکن آورده بود بیرون و هاج و واج دنبال تو میگشت، انگار که نگرانم شده که کجا میروم. رفتم قهوه درست کردم و پیپم را آوردم. تلویزیون و لپتاپ را خاموش کردم و رفتم یک قالیچه انداختم روی پله عریض حیاط و نشستم روی زمین. کمی گذشت پیشان آمد حیاط و کنارم نشست. از چشمانش خواندم شاید تشنه باشد. رفتم یک ظرفی شبیه ظرف غذایش پر آب کردم گذاشتم کنار آن. فکر کرد غذاست به دو رفت بالا ولی آب نخورد. برایش از باقیمانده ناهارش آوردم و این بار خودش خورد. مادری کرده این روزها و خودش خیلی کم غذا خورده. هر چی بهش میدادم برای تولههایش میبرد. این تکهها را وقتی میخورد خودم کیف میکردم. رفت و منم پیپم را چاق کردم و قهوه خوردم. کلاس آنلاینم که تمام شد رفتم غذا بخورم. کسی خانه نبود. کمی سوسیس کندم و بردم ظرف غذای پیشان را پر کنم که دیدم تولههایش روی دیوار دارند آب میخورند. قند توی دلم آب شد. چندباری میخواست به من نشانشان بدهد ولی نبودم اما حالا دیدمشان. قند و نبات بودند. برای اولین بار بود میدیدمشان. راه راه و خاکستری، چشمانشان تیله سبز و گرد. من را که از گوشه در دیدند ترسیدند و رفتند پایین ولی غذایشان را دادم و برگشتن تا بیشتر نترسند. پیشان آمد نزدیک و نشست. من هر برگشتم شام خوردم. حساسیت فصلی هم امروز سر و کلهاش شروع شده و امانم را از اواخر کلاسم بریده. حالا هم دماغکش شدهام. اوضاع عجیبی است. آخر شب نشستم ادامه «در باب شجاعت» را خواندم. خوب است انصافاً! حوصله نوشتن نداشتم ولی نمیتوانستم از زمان عقب بیافتم و مهمتر خاطرات پیشان و تولههایش. / (۲ تیر ۱۴۰۴)