انگار دوباره لال شدهام. انگار همان آدم قبل نیستم. از نوشتن در گوشی و با کیبورد متنفرم. نمیتوانم. این روزها چه بر سرم آورده که نمیخواهم حتی گوشی موبایلم را بردارم، یادداشتهایش را باز کنم و کلمات را با لمس تک تک حروف روی صفحه کلید بسازم و بنویسم. چرا انقدر از این کار متنفر شدهام؟ تصمیم گرفته بودم روزانههایم را بنویسم. تمرین خوبی برای مشاهده کردن است. روزها را تحملپذیرتر میکند. ولی این سراب سرعت نمیگذارد. مگر میشود مشاهدهگری تهنشین نشود، به لابهلای خاطرات نلغزد و از پسِ پشتِ یادها، بازتعریف نشود؟ وقتی به همین فکر میکنم از نوشتن در گوشی و با کیبورد متنفر میشوم. چطور میشود کلمات را لمس نکرد و روی کاغذ ننوشت؟
تازگیها —مقصودم در این یک سال— گوشه امنی در یک نقطه از این شهر پیدا کردهام که وقتی پناهم میشود آرام میگیرم. آدمهایی که آنجایند، رنگ چوبیاش، نور ملایمش، دوستیهایی که شکل داده، دمنوشهای بینظیرش، پرتاب کردنمان به دل تاریخ دور و نزدیک، بارانهایی که از پشت شیشه آنجا تماشا کردهام، فصل مشترکهایی که با آن مکان ساختهام، همگی خاطرهاند. ناباند. بعد از ماهها دوباره به آنجا سر زدم. دوستیها تازه شد. گفتگوها شکل گرفت. آدمهایش از جنس آدماند. زمینی، پایشان روی خاک است، کتاب میخوانند، چای دوست دارند، قهوه میخوریم.
ولی همچنان لال شدهام. نمیخواهم در گوشی و با کیبورد چیزی بنویسم. ولی مجالی نیست، تنبل هم شدهام. وقتی در دفتر روزنامهام چیزی مینویسم دیگر توان و حوصله تایپ کردن دوبارهاش را ندارم. دوستی صبح از اصفهان پیامک داد و جویای احوالم شد. همیشه به من لطف داشته، گاه و بیگاه به یاد همیم و محبتش را از من دربغ نکرده. با دوستی قدیمی پیامهایی رد و بدل میکنیم و هرچند تحلیلهایمان خیلی کوتاه است، ولی هم میخندیم، هم به یاد همیم. این پیامها از روز سی و نهم جنگ تا به امروز پیوستهتر شدهاند. انگار که نقطه اتصال را بعد از چهل روز پیدا کردهایم.
کاش بتوانم راحتتر بنویسم. نوشتن برایم شده است شبیه کندن کوه. دوست دارم برگردم به روزهایی که بیشتر میدیدم، به روزهایی که بیشتر میشنیدم. روزهایی که همه چیز رنگِ نو داشت. روزهایی که شور کشفی تازه رهایم نمیکرد. کمرنگ است، ولی همان پاتوق دیریافته، من را پرت کرده به آن روزها. نمیخواهم از دستش بدهم. آدمی مگر چه دارد جز همین چنگ انداختن به خاطرات. ولی سعی میکنم بیشتر با گوشی و کیبورد بنویسم. اگر بتوانم.
تازگیها —مقصودم در این یک سال— گوشه امنی در یک نقطه از این شهر پیدا کردهام که وقتی پناهم میشود آرام میگیرم. آدمهایی که آنجایند، رنگ چوبیاش، نور ملایمش، دوستیهایی که شکل داده، دمنوشهای بینظیرش، پرتاب کردنمان به دل تاریخ دور و نزدیک، بارانهایی که از پشت شیشه آنجا تماشا کردهام، فصل مشترکهایی که با آن مکان ساختهام، همگی خاطرهاند. ناباند. بعد از ماهها دوباره به آنجا سر زدم. دوستیها تازه شد. گفتگوها شکل گرفت. آدمهایش از جنس آدماند. زمینی، پایشان روی خاک است، کتاب میخوانند، چای دوست دارند، قهوه میخوریم.
ولی همچنان لال شدهام. نمیخواهم در گوشی و با کیبورد چیزی بنویسم. ولی مجالی نیست، تنبل هم شدهام. وقتی در دفتر روزنامهام چیزی مینویسم دیگر توان و حوصله تایپ کردن دوبارهاش را ندارم. دوستی صبح از اصفهان پیامک داد و جویای احوالم شد. همیشه به من لطف داشته، گاه و بیگاه به یاد همیم و محبتش را از من دربغ نکرده. با دوستی قدیمی پیامهایی رد و بدل میکنیم و هرچند تحلیلهایمان خیلی کوتاه است، ولی هم میخندیم، هم به یاد همیم. این پیامها از روز سی و نهم جنگ تا به امروز پیوستهتر شدهاند. انگار که نقطه اتصال را بعد از چهل روز پیدا کردهایم.
کاش بتوانم راحتتر بنویسم. نوشتن برایم شده است شبیه کندن کوه. دوست دارم برگردم به روزهایی که بیشتر میدیدم، به روزهایی که بیشتر میشنیدم. روزهایی که همه چیز رنگِ نو داشت. روزهایی که شور کشفی تازه رهایم نمیکرد. کمرنگ است، ولی همان پاتوق دیریافته، من را پرت کرده به آن روزها. نمیخواهم از دستش بدهم. آدمی مگر چه دارد جز همین چنگ انداختن به خاطرات. ولی سعی میکنم بیشتر با گوشی و کیبورد بنویسم. اگر بتوانم.