باز هم جنگ، باز هم کلمه

برخلاف خرداد و تیرماه سال چهارصد و چهار که از روز هفتم جنگ شروع به روزمره‌نویسی کردم، این بار در اسفند ماه که دوباره همه چیز شروع شد دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت. تا سال تحویل شد، روزها گذشت و بالاخره سه چهار روز مانده بود که آتش‌بس موقت برقرار شود چند صفحه‌ای نوشتم. به جای نوشتن، عصرها می‌رفتم پیاده‌روی. شهر سوت و کور بود. انگار لمحه شهر خاکستری شده بود. زندگی جریان نداشت. ولی مجبور بودم بیرون باشم. توان ادامه‌دار کردن زندگی، همان کاتارسیس. لباست را می‌پوشی، کفش‌هایت را به پا می‌کنی، در خانه را باز می‌کنی و وارد یک شهر خالی می‌شوی. سی و نه روز همین بر سرت آوار می‌شود. اینترنت نداری، کسب و کارت تعطیل شده، توان کتاب خواندن را از دست داده‌ای ولی مجبوری زنده بمانی. صداهایی می‌شنوی، هجوم سرسام آور ترس. ولی باز هم می‌روی. تا انتهای خیابانی که این‌بار نمی‌شناسی‌اش. برای‌ات غریبه شده. رنگ باخته. ولی این راه را دوباره باید برگردی. خانه منتظر است. حسی تلخ در خانه منتظرت است. حس تحقیر کننده خیانت.
در این روزها که سرشار از کلمات بودم، گوشی برای شنیدن نداشتم. همین بیشتر وادارم می‌کرد ننویسم. بهم خیانت شده بود. تبعید شده بودم به دنیای زیرین کنار هادِس. عصر روزهای انتهایی آن جهنم سی و نه روزه، میرفتم کافه‌ای و خودم را با کتاب‌ها مشغول می‌کردم، قهوه می‌خوردم، سیگار می‌گیراندم و به آدم‌ها نگاه می‌کردم. بالاخره بعد از مدت‌ها داشتم به آدم‌ها نگاه می‌کردم. آدم‌ها، آدم‌هایی با چهره‌هایی پریده رنگ و چشمانی مضطرب، هرچقدر هم که سعی داشتند وانمود کنند زندگی برای‌شان عادی است. نبود. نمی‌شد که باشد. هیچ چیز عادی نبود. جایگاه من هم در کنار هادس عادی نبود. چرا باید تبعید می‌شدم؟ چرا باید ترجیح دیگری بودم؟ ماه‌ها با این حس کلنجار رفته‌ام. آدمی در سخت‌ترین شرایطش با عزیزترین‌هایش صحبت می‌کند. به‌شان امنیت می‌دهد و خیال‌شان را از بودن راحت می‌کند. ولی من ترک شده بودم. من رها شده بودم. من از انسان بودن ساقط شده بودم. آخرین بار چه کسی مقابل شما نشسته، آرنج‌هایش را گذاشته روی زانوهایش، دستانش را گره کرده زیر چانه، کمی به جلو خم شده، و با برقی در چشمانش به حرف‌های شما گوش داده؟ من حتی اولین‌بارش را هم به یاد ندارم.
می‌نویسم. باید بنویسم. روزنوشت‌ها همیشه نجاتم داده‌اند.