شهر بی‌بندر

عمیقاً دلم برای قدم‌ زدن‌های آهسته لابه‌لای قفسه‌های کتابفروشی تنگ شده. آن غروب‌های ناغافل که بی‌هدف از خانه بیرون می‌زدم و تنها مقصدم بالا رفتن از پله‌های شهرکتاب بود تا زودتر خودم را به قفسه‌های نیمه‌پُرِ آن برسانم. گاهی قبل از پرسه‌های جدی‌ام، به سکو‌های میانی نگاه می‌کردم. چشمانم دنبال...

قیلوله پاییزی

دلشوره آفت بدی است. اینکه ندانی چرا و از کجا روی دلت سوار شده بدترش هم می‌کند. این را وقتی که از هرچهار راهی در خیایان‌های خلوت شهر می‌گذرم با خودم مرور می‌کنم. دلشوره نمی‌گذارد تمام تصویر را ببینی. ذهنت را مثل موریانه‌ای که تازه برگ نیمه خشکیده‌ای را رو...